تبليغاتX
شعر رومشکانی
 

 

پس جمع عقل و عشق یک جا نمی شود

 

 شاید  چنین   جایی     پیدا     نمی شود

هر   لحظه   خدا    دلش    نمی خواهد 

 

حتی  گوشه ی  کاغذی   تا   نمی شود

هی زور می زند خورشید،هی زور می زند

 

اما   از   پشت    ابر    هویدا   نمی شود

بیچاره  تور   ماهی که  در  قلبش   ماند

 

ماهی فقط سفید  ، قزل آلا نمی شود

هر  جا  که  می خواهم  می روم  ، اما

 

وقتی می شود نوبت شما ،نمی شود

کمتر   بزن   بر   سرم  سنگ   ،   کمتر

 

باور کن ،  قسم   به   خدا   نمی شود

ای   روزگار  خوشبختی  چشم   تنگ   

 

 آیا گوشه ی چشمی به ما نمی شود؟

آری نمی شود و همیشه می پرسم  

 

 این عقده ی دیرین چرا وا نمی شود؟

 

 

 

+ نوشته شده توسط سید علی موسوی در سه شنبه 12 آبان1388 و ساعت 11:24 قبل از ظهر |
 

 

لا اقل به سلول ها رحم کنید

 

اعتراضشان به بافت

 

اندام

 

حتی به رئیس مغز رسیده است

 

می خواهند قلب را استیضاح کنند

 

اما خوب میداند که به گردن نمی گیرد

 

و شش ها را

 

کاش می شد کپسول اکسیژن را با خود حمل کرد

 

 

+ نوشته شده توسط سید علی موسوی در سه شنبه 21 مهر1388 و ساعت 12:11 بعد از ظهر |
   

 

      ای نازنین وطنم ای رومشکان من                ای سرزمین همیشه جاودان من

      ای برتر از تهران و شیراز و اهواز و یزد                 خرم تر از خرم آباد  لرستان  من

      از    آفتاب   تو   دلم    پر فروغ تر                 می تابد و می بخشد عشق بر جان من

     ((رنگین کمان رنگین اهورایی))ات                  سربند چندین هزاره ی نیاکان من

     جا جای تو بوی کوروش می دهد هنوز                  ای یادگار اولین ایران بان  من

     از نام تو میراث روم لرزه گشت                  اکنون هزار بار می لرزد به جان من

     صد ها صدای پای اسب فراری است                   گویا که رخش شیهه می زند زمان من

     رویین تنان به تیر تو در حال سجده اند                  تیری همیشه در  قنداق کمان من

     من از تتیس تو وضو گرفته ام،ولی                  حالا به خاک تو تیمم همانِ من

     تردید اگر هست در این گفته های عشق                   از رود و زاب بپرسید این نشان من

     من فرزند کوروشم نامم جهانی است                     اینجاست نقطه ی عطف تمام جهان من

     از ابرها بپرس صدای رعد رستمی                   پیچیده  در همه ی  هفت آسمان من

     افسوس که از بد خویی شغاد ها                   بستند دستان هزار دستان من

     ای "رومش" عزیزم رامش همه ی  ما                   خونی کن دل همه ی دشمنان من

     از نمره ی  بیست  فراتری  چندت  دهم؟                   صد بیست به صف برایت از امتحان من

     ای افتخار تو افتخار ایران زمین                  رومشکان من ای عشق و ای ایمان من

+ نوشته شده توسط سید علی موسوی در سه شنبه 23 تیر1388 و ساعت 8:23 بعد از ظهر |
 

 

 

سلام به همه ی شما دوستای گلم

 

با این غیبت طولانیم شرمنده ی همتون شدم

 

از فارغ التحصیلیم تا حالا  ( ۳ ماه ) همش درس خوندم  البته همش که نه ولی در کل خر خون نیستم  به خدا چند ین بار اومدم رو سایت ولی نمی دونم چرا فقط بلاگفاش قطع بود ، البته الانم قطعه و منم اومدم دانشگاه برا تسویه حسابم که سعادت (( دیدن صدای گرمتونو )) در این نظرات داشتم.

الانم تنها چیزی که از دستم میاد اینه :

 

از همگی معذرت میخوام

 

ایشالا که به بزرگی خودتون منو ببخشید  هرچند غیبت کبری تو راهه  

راستی سال نو تونم  مبارک باشه ، ایشالا سالی پر بار توام با سلامتی ، شادی ، موفقیت ، سر بلندی ، عزت  وافتخار داشته باشین (( خداییش تا حالا اینجوری براتون دعا کردن؟؟)) می دونم الان به تمسخر بهم میگین : نه نکردن

 

الانم این غزلو تقدیم میکنم به همتون :

 

می خواهم از دوری بگویم از سیاهی              از آن   همه  قول و  قرار اشتباهی

در ذهنمان تصویر دریاهای خوشبخت              می داد ما را وعده های پادشاهی

من از همان اول دلم هی شور می زد             دل شوره ای از یک جدایی ، یک دوراهی

اما همان دل شوره آخر کار خود کرد                دنیا به زور خود  نشاندم در تباهی

مو هم کفن پوشش شده ای بخت تا کی                 طواف عکس ماه کردن مثل ماهی؟

ای کاش می آمد منیژه بر سر چاه                 ای کاش می دانست اصلا" هست چاهی

پستی دنیا در گلویش  عقده بسته است               دل می کند از دل بخواهی یا نخواهی

دنیای سر شار از عذاب و  درد و رنج است                 این  آسمان  بر  آ ن فرو ریزد الهی

 

 

 

+ نوشته شده توسط سید علی موسوی در دوشنبه 24 فروردین1388 و ساعت 5:32 بعد از ظهر |
 

دلم می لرزد از اینکه بگویم دوستت دارم

و میدانی که من عمریست درگیر همین کارم

 

به دنبالت می آیم تا بگویم عاشقت هستم

ولی تا می رسم انگار نعشی بر سر دارم

 

نگاهت شرم می بخشد که حرف از دل بریزانم

همین بی جرعتی ها می دهد هر روز آزارم

 

ببین قلبم پر است از تو ، تو از قلبم خبر داری

و هم قلب تو پر از من ، من از قلبت خبر دارم

 

بیا فریاد قلبم را ببین بر روی این کاغذ

بیا بشنو نگاهم را از این گیتار اشعارم

 

 

 

+ نوشته شده توسط سید علی موسوی در یکشنبه 8 دی1387 و ساعت 12:40 بعد از ظهر |
 

 

یه روز دیگه شب شد و ستاره ها زنده شدن

چشمای من مث همیشه زل زده به آسمون

من می دونم تو رفتی و دیگه به خونم نمیای

ولی بازم امید دارم شاید بیای به خونمون

 

 

نمی دونی صدای قلبم این روزا چه جور شده

می خواد که پر بگیره و این سینه رو پاره کنه

نپ ت ت تپ، تپ ت ت تپ، تپ ت ت تپ، تپ ت ت تپ

منو به دنبال خودش یک شبه آواره کنه

 

 

یه روز یه فالگیری اومد خواس که برام فال بگیره

آخر کارمو بگه آیندمو داد یزنه

می ترسیدم ازون چی که می خواس بگه ، می ترسیدم

با سکوتش کوچه ی بن بستمو فریاد بزنه

 

 

عشق فقط می خواس که چشمای منو خیس بکنه

هر کی میگه عاشقه و حالش خوبه دروغ میگه

آی اونا که عشق و می خواین بپا نپوشینش که اون

رنگ قشنگی داره اما به خدا پرش ریگه

 

+ نوشته شده توسط سید علی موسوی در چهارشنبه 13 آذر1387 و ساعت 12:25 بعد از ظهر |
 

 

می تواستی کمی خوش حرف تر باشی ولی...

در دلت می خواستی اینقدر شر باشی ولی...

من نمی گویم که در چشمت خبر ها خفته است

باز سنگین است اینکه بی خبر باشی ولی...

خاک را از موج اقیانوس ودریا باک نیست

بیشتر از اینکه خواهی بیشتر باشی ولی...

حالتت دیروز حرفی بر در گوشم بزد

دخترک انگار می خواهی پسر باشی ولی...

ذره ذره قلب من می سوزد از اینکه هنوز

دوست می داری همیشه در نظر باشی ولی...

شاخه های بیشماری از تن من رسته است

می توانستی چو آنها مفتخر باشی ولی...

+ نوشته شده توسط سید علی موسوی در دوشنبه 20 آبان1387 و ساعت 11:35 قبل از ظهر |
 

 

 

پارسال قیصر

امسال صفار زاده

نمی دانم چه از "شعرا" می خواهد؟؟؟

 

طاهره صفار زاده :

 

تولد : ۲۷ آبان ماه ۱۳۱۵ سیرجان

سروده ی اول : ۱۳ سالگی

مدرک : دکترای زبان انگلیسی فارغ التحصیل از آمریکا

افتخارات :

برترین زن نخبه ی مسلمان- ۲۰۰۶

استاد نمونه ی دانشگاه های کشور -۱۳۷۱

برگزیده ی نخستین جشنواره ی شعر فجر-بخش سپید

.

.

.

.

تالیفات :

ترجمه قرآن کریم

ترجمه ی نهج البلاغه که ناتمام ماند

رهگذر مهتاب

طنین در دلتا

سد و بازوان

سفر پنجم

بیعت با بیداری

مردان منحنی

دیدار صبح

هفت سفر

روشن گران راه

جلوه های جهانی

حرکت و دیروز

 

 

 

 

آبان آمد

            آبان رفت

 

روحش شاد- یادش گرامی

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط سید علی موسوی در دوشنبه 6 آبان1387 و ساعت 12:59 بعد از ظهر |
 

 

یک سال و دو شب رفت خدایا سحری نیست

با این دل پر عشق  چرا  همسفری  نیست؟

در    بستر    رودی    به    امید    لب    دربا

افتادم   و   افسوس  ز  دریا   اثری   نیست

تردید   ندارم   که  در   این  فاصله   از  من

آواره تر       آواره تر      آواره تری     نیست

یعقوب   قوی  باش و  صبور  از غم یوسف

این بار  ز  پیراهن  او  هم  خبری   نیست

ای  آنکه  به  سنگینی  دل   سنگ ترینی

حیف است که در قلب تو خون جگری نیست

+ نوشته شده توسط سید علی موسوی در سه شنبه 23 مهر1387 و ساعت 1:4 بعد از ظهر |
 

 

 

علی (ع) مظهر عدل مظلوم ، تجسم پر شکوه حقیقتی که در رژیم های ضد انسانی قربانی شد و در مذهب رسمی حاکم کتمان.

                                                                           

معلم شهید دکتر شریعتی

 

 

 

 

سوره ی "رحمن" می خوانم

کلام آفریدگاری که رحمان است

خدایی که گیاه و درخت برای او سجده می کنند

عالمیان همه ساجد او و فرزند ابوطالب در رأس محرابش ، هرچند نوه اش سیدالساجدین لقب باشد

خدایی که میزان را وضع کرد و "علی" را کانون پژواک آن در گیتی نهاد

در حالی که تشعشع نوری به چشمم می رسید ، که ای جن و انس کدامین نعمت خدایتان را انکار می کنید؟ ،

تصویر دو دریای مختلف در کنار هم ، صفحه ی ذهنم را دریایی کرد

و در حالی که در بین آن دو دریا با قایق تفکر عشق بازی می کردم

به فاصله ای رسیدم که حدیث "لا یبغیانش" آموزگار عالمیان است، اگر آنها دانش آموز باشند

دریاهایی که لولویی به دُری حسن و مرجانی به مرجانی حسین دارند

بوی عشق می آید

ساحل چشم های ما در انتظار موج نگاه علی ایستاده است

چشم آسمان برای رساندن اشک خود به یتیم نوازی علی بارانی است

صدای هیهات می آید

گوئیا که نخل های کوفه اند که طنینشان به در خانه ای می رسد

و پیام دارد که روزگاد لقبی به صبر داده است

ای صاحب خانه

می توانیم به آن صدایش بزنیم؟

می توانیم به او بگوییم "علی"؟

غافل از اینکه روزگاری آن "در" را آتش می زنند، تا متجلی شود صبر صاحبش بر جهانیان

و چه بد مردمانی بودند

که برای مقاصد شومشان

همچون لولو و مرجانی را از شاخه ای از درخت "الرحمن" شکستند

شاخه ای یک عدد بالاتر از شب شهادت علی

شاخه ای که نشانش به اندازه ی برزخ قدرهای بیست ویکم و بیست وسوم است

شاخه ای که در آن درخت طیبه "محسن" نام گرفته بود

حیرانم که روزگار با چه رویی علی را به صبر می سنجد؟

که صبر تنها شاخه ای از درخت وجود علی است

و همانا علی از صبر بالاتر است

والایی که محتاج آب چاه نبود

و اشکش تمام چاه های عالم را لبریز از شبنم امامت می کرد

ولی دنیا لیاقت این موجود خدایی را نداشت

موجودی که برایش نای مولوی فریاد می زند در دل دره های مثنوی  :

(( از علی آموز اخلاص عمل))

موجودی که نای غزل شهریار از عشق او می نالد  :

((به علی شناختم من ، به خدا قسم خدا را ))

موجودی که فراتر از وجود است

آئینه ی خداوندی است

تجلی گاه رسولان حق بر قوم آخر

عالم به علم آدم

صبورتر از نوح

و با اینکه حلم ابراهیم در کف دستانش بود

از قدرت سلیمانی اش خیبر به ستوه می آمد

کودک شب آهنگ گام هایش را می شناخت

آّهنگی که طنین قرآن بود

آّهنگ قرآنی

و روشن تر از نور

قرآن ناطق چرخاننده ی آن بود

هنوز ندای خداوند که در صدای رسولش آشکار می شد در گوشم زمزمه می کند

که ای رسول

(( بلغ ما انزل الیک من ربک))

اما نمی دانم که چرا آن مردم

با اینکه می دانستند (( والله لا یهدی القوم الکافرین )) را

گوش خود را کر پنداشتند

تا فرمان ایزدی را انکار کنند

و چه درمانده کبکی که سر به زیر برف دارد

یقینا" که برف خداوندی آنها را می خشکاند

در حالی که علی همواره سرو است

علی همواره زیتون است

علی شقایق تر از شقایق است

علی محرابی تر از محراب است

علی مسیحای غدیر است

و

علی افتخار شهادت است.

 

 

 

+ نوشته شده توسط سید علی موسوی در دوشنبه 1 مهر1387 و ساعت 9:41 بعد از ظهر |
 

 

دیدی چطور عاقبت ز هم جدا شدیم ؟

بودیم یک صدا ولی  صدا صدا  شدیم

 

در انتهای واپسین لحظه های غروب

در عین  ناباوری  دور  از خدا  شدیم

 

یک چیز برایمان مانده  و  دیگر هیچ

در راه عشق ، عاشقانه فدا شدیم

 

از بس دویدیم به دنبال عشق و عاشقی

انگشت نمای تمام کوچه ها شدیم

 

ما  گندم  هوس  نخوردیم   در  راه

       ما  وارث  عشق  آدم و حوا شدیم        

 

مانند دو سیب سرخ بر شاخه ی درخت

از بی رحمی باد تا زمین رها شدیم

+ نوشته شده توسط سید علی موسوی در یکشنبه 10 شهریور1387 و ساعت 6:26 بعد از ظهر |
 

 

 

 

تا کی افسوس؟؟؟؟؟؟

کاش دیواری چینی امپراطورم را محافظت می کرد

قلمرو پاکی ها

روزگاریست به غارت رفته است

ولی نمی دانم چرا راهزنان آشنایند و خویشان غریبه

شاید کاش گفتنم غلط بود

ولی

کاش می دانستم چه دارد بر سرم می آید؟؟؟

+ نوشته شده توسط سید علی موسوی در شنبه 2 شهریور1387 و ساعت 7:12 بعد از ظهر |
 

 

""یه دوست"" جان :

چون هیچ آدرسی برام نذاشته بودی ، مجبور شدم اینجوری جوابتو بدم :

اول اینکه شما از کجا می دونید بنده مطالعه ندارم؟

دوم : فکر می کنین یه کتاب رمان خوندین دیگه شاه کار کردین؟

سوم : از اینکه می بینم اهل مطالعه هستین خیلی خوشحالم و بهتون خسته نباشید میگم و با این شناخت اندکی که از شما دارم مطمئنم که بیشتر از اینا می خونین ولی یادتون باشه که فقط خوندن کافی نیست و مطالعه زمانی به درد میخوره که یاد گرفته ها و تجاربمونو تو زندگی به کار ببریم و از اونا استفاده کنیم. ان شاء الله که همه ی ماها همیشه اینجور باشیم.

چهارم اینکه من عادت دارم چند کتابو هم زمان با هم بخونم و کتابایی که الآن دارم مطالعه میکنم اینا هستن :

 

۱- سرزمین جاوید ، تاریخ ایران از ابتدا تا...، ماریژان موله ، هرتز فلد ، گیرشمن

۲- شب های پیشاور ، در دقاع از حریم تشیع ، سید محمد موسوی( سلطان الواعظین شیرازی)

۳- مقالات و نشریه های ادبی ، گفتگو با استادان و اهل نظرهای شعر و ادب

در کنارشونم مطالعات پاره پاره

امیدوارم همه ی کسانی که این کتابا رو میشناسن بی تفاوت از کنارشون رد نشن

 

نوبت هرچی باشه نوبت ترانه اس :

 

کبوتر خسته ی دل ، اون ور دنیای قفس

پرهاشو کنده بی صدا ، اشک می ریزه نفس نفس

یادت میاد یه روز با هم، رفته بودیم دریا کنار

گل می دادیم به هم دیگه ، سبد سبد بهار بهار

برف می بارید تو کوچه ها هیچ آدمی پر نمی زد

جز من و تو کسی به اون کبابیه سر نمی زد

بای بایِ دست خوشگلت ، پشت صدای اتوبوس

چشمای بارونی من ، زل زده بود برا یه بوس

رفتی و گنجشکی اومد ، گفت که دیگه تموم شده

نامه رسونتون دیگه ، کرکس و جغد و بوم شده

با جمله ی خدافظی ، دفتر دل بسته بشد

بعد تو دل از همه ی عاشقیا خسته بشد

کاش می دیدی شیپورکم مث قدیم نا نداره

هیچ کاغذی برای این ترانه هام جا نداره

نمی دونم کجایی و گوشات پر از کدوم صداس

درسته چشمام از نگات یه عمره محروم و جداس

ولی بازم دلم برات با گریه پرپر می زنه

غزل میگه زیاد زیاد به اون روزا سر میزنه 

+ نوشته شده توسط سید علی موسوی در جمعه 4 مرداد1387 و ساعت 11:21 بعد از ظهر |
 

تقدیم به مجید اسطیری عزیز :

 

 

خدا نکند که دلی شکسته سر شود

خدا نکند که   شکستن   هنر  شود

بریز  عرق  ز   پیشانی   و  امیدوار

چه  غم  اگر  درختت  پر ثمر شود؟

بمیرد  هر آن کس که مسافر  نشد

و  آن  کس که پایان  دهِ سفر شود

در این شهر شلوغ مانده ام که چرا

دلی  ز  راز   عشق بی خبر شود؟

خدا نکند که  گوش عاشقی  پر از

صدای  چک چکِ  خون جگر  شود.

+ نوشته شده توسط سید علی موسوی در دوشنبه 31 تیر1387 و ساعت 8:51 بعد از ظهر |

 

باز هم چید

ولی این بار....

.....چه بگویم

کار همیشگی دنیاست

هر کس دیگر هم بود گل می چید

مگر میشود از کناری رد شد و  چیزی بد را به سوغات برد؟

با تو ام

فقط نخوان

بیاندیش که این بار چه سوغاتی با خود برد

روزگاری که همیشه......

چرا من بمانم  و بهتر ار من ها؟..........خیلی بهتر از من ها

یادش

یادش به...

یادش به خ...

به خدا زبان نمی چرخد که بگویم.

 

 

"خسروا" گوی فلک در خم چوگان تو باد

 

درگذشت این عزیز همیشه به یاد موندنی رو به همه تسلیت میگم.


+ نوشته شده توسط سید علی موسوی در جمعه 28 تیر1387 و ساعت 11:5 بعد از ظهر |
 

 

تو را می خوانم

ای نانوشته ترین سرود آشنایی

از پشت بوته های همیشه سبز دوری

با صدایی که خستگیش خاموشی شمع من است

از کهکشان های درد برایت می خوانم

و رو به قبله ای که کنار من است

دست ها بلند کرده ام

شاید زمینم بر مدار حضورت قرار گیرد

و بلند صدایت زنم :

از همان روزی که قایق خستگی هایم سوراخی بزرگ از آب های عشقت صید کرد در تو غرق شدم

ای اقیانوس احساس

چرا امواجت ناپیداست

صدف چشمانم را به تو می سپارم

تا مست آب هایت مرواریدم بخشند.

 

 

چند وقت پیش یه غزل از آقای محمد حسین نعمتی خوندم که خیلی قشنگ بود  دوست دارم شمام بخونیدش :

چادر شب را سرت کن همسفر تا هیچکس

روی ماهت را نبیند آخر اینجا هیچکس...

مثل رودی راه افتادیم و نجوا می کنیم

زیر لب ما عاشقیم و غیر دریا هیچکس...

من تو را دارم همین کافیست٬ دخترهای شهر

روزگاری عاشقم بودند و حالا هیچکس...

آسمان ها را به دنبال تو می گشتیم عشق

در زمین پیدا شدی٬ جایی که حتی هیچکس...

زندگی کشف است ورنه سیب های سرخ تر

سال ها از شاخه می افتاد اما هیچکس...

کوله بارت را مهیا کن که وقت رفتن است

مرگ شوخی نیست می دانی که او با هیچکس...

+ نوشته شده توسط سید علی موسوی در سه شنبه 25 تیر1387 و ساعت 8:0 بعد از ظهر |

قلب سنگ خورده

((عمر من غارت شدو غارتگر از من دور شد

من صبوری کردم  و  غارتگرم  مغرور  شد))

موسی من  با  امید شعله ی  سینا  نرو

برف  سنگینی   گریبانگیر   کوه طور  شد

آب شور ازکس نمی نوشند شیرین قلبها

پس چرا این آب اقیانوس و دریا شور شد؟

سنگ تا  فهمید  عشق راستین  یار   را

سخت شرمنده  ز روی خونی منصور شد

ای که مثل سنگ کوبیدی به روی قلب من

باش  شاید  آتش  شرمندگیت  کور  شد

بیت اول غزل بالا رو تضمین کردم. نمیدونم مال کیه ولی مال هرکی هست دستش درد نکنه

خداییش اگه کسی میدونه مال کیه برام نظر بده و اسم شاعرشو بفرسته

غزل دو :

نمیدانم چرا هردم به رویم خار میریزد

نگاه بی وفایی ها ز چشم یار میریزد

ز من خواهند تا برگ شقایق را بریزانم

و زهری قطره قطره بر دل بیمار میریزد

به سنگ دوستی چیدم به سر دیوار عشقم را

ولی اکنون ز بیدادش به سر دیوار میریزد

و ابر غم چنان پوشیده سقف آسمانم را

که بهر من غم از چشمان بوتیمار میریزد

به گلزار دلم آخر خزانی از جدایی ها

وزید و حالیا عشقم ازین گلزار میریزد

+ نوشته شده توسط سید علی موسوی در شنبه 22 تیر1387 و ساعت 12:52 بعد از ظهر |

بنام خدا

خوش به حال اونایی که تو شهرای بزرگ زندگی می کنن. ماها که یه کم دور هستیم همش باید به امید یه روزی وایسیم که پامون برسه به شهر ولی نه هر شهری .شهرایی که امکانات کافی داشته باشن نه اونایی که فقط اسمشون شهره و با ما بی امکاناتا هیچ فرقی ندارن

دیگه روزای آخر ترم بهاره رسیده. منم قبل از اینکه برم خونه آخرین درخواست کانون شعرو ادب و تقدیم معاونت دانشجویی کردم و قرار شد شعرای بچه های کانون و به عنوان (کتاب شعر دانشجوی ۱ ) که خیلی وقته تو  آرشیو اشعار کانون جاشون نمیشه رو چاپ کنیم. یکی از شعرای خودمم تو اون آرشیوه که مال یه سال پیشمه:

زندگی بی تو سوارم لنگ نیست

در دلم با مرگ قصد جنگ نیست

مرگ من رنگت به چشمم باز کن

بی تو لنگم زندگی یکرنگ نیست

بسته پا   شد مرغ  رویاهای من

"هوی" من گرید به حال "های" من

دیدن زاییدن امید ها

آرزویی مرده در دنیای من

من ز راه عشق چون ناخفته ام

در نگاهی حرف دل را گفته ام

زین سبب از آب دورم کرده اند

با تیمم دست از جان شسته ام

شعر من لبریز از بیماری است

شعر من از زندگی بیزاری است

لیک بهر درد دل بشکستگان

از یقین دانم دوایی کاری است

شاپرک از بستر گل پر کشید

جام نامردی لبالب سر کشید

نی٬ غلط گفتم که گل از جبر دل

سایه ی پر بر سر دیگر کشید

خسته ام٬ جان خواهدم آن آب را

جسم هی دارد هوای خواب را

کیست گوید بهر من لالا ز دل

شب شده تا بینم آن مهتاب را

سید علی موسوی دوشنبه ۱۰/۴/۸۷

 

+ نوشته شده توسط سید علی موسوی در دوشنبه 10 تیر1387 و ساعت 9:54 قبل از ظهر |

بنام خدا

 

                 بر زبانم حرف ها دارم قلم دستم بگير

دانه ي افكار مي كارم قلم دستم بگير

 

خيلي خوب يادمه مي خواستم برم كلاس هفتم يا همون اول راهنمايي بابام كه طبع شعري خوبي داره، داشت يكي از شعراشو كه  با لهجه لكي سروده بود  مي خوند  كه من در حين  گوش دادن خيلي تحت تاثيرش قرار گرفتم و با همون لهجه شيرين لكي پنج بيت شعر با همون وزن و سبك به قول معروف سرودم.

                                                    كه هر كريمي   كريم خانكه                    كه هر مغوله  چنگيز خانكه

                                                    كه هر پادشا افشار شاهيكه                   كه هر افشاري نادر شاهيكه

جالب اينجاست كه نه من و طبيعتا نه پدرم لك زبان نيستيم و لري حرف ميزنيم.

اين اولين تجربه ي شعريم بود ولي اينقد بچه بودم كه اصلا توجهي بهش نكردم و رو يه كاغذ پاره اي نوشتمشو ديگه هيچي

تا سال اول دبيرستان كه اومدم چيزي به اسم شاعري تو ذهنم نبود ولي چون صداي تقريبا خوبي داشتم و دارم، تو اين يكي دو سال بيشتر وقتا با خودم زمزمه ميكردم و ترانه مي خوندم با اين نكته كه چيزايي رو كه به آواز و ترانه  مي خوندم  از خودم بود ، تا اينكه يه روز متوجّه شدم اين من  دراوردي هام  معني هم دارن.  اين بود كه به  خودم اومدم  و ازون تاريخ به بعد اونا رو يادداشت كردم.

شاعر بودن بابام و داداش بزرگم خيلي منو به اين حرفه هل ميداد و در كنار اين امتياز ، بحثاي ادبي و كه هميشه زينت بخش  خونمون بود و نيز  در   اختيار   داشتن  كتابخونه ي  متنوع  ادبي ، تاريخي ، مذهبي ، سياسي، ديني و كه يكي از بهترين خدماتيه كه پدرم برامون كرده، همه با هم كمك كردن تا من طوري بزرگ بشم كه..

الآن هم سه ترم از تحصيلم تو رشته ي بهداشت در دانشگاه علوم پزشكي لرستان ميگذره كه افتخار دبيري كانون شعر و ادب اين دانشگاه مضاف بر سنگيني نسبي درسام شده و

ديگه نميدونم چي بگم ، شايد خيلي زياد حرّافي كردم ولي يا خوشبختانه يا متاسفانه عادتمه ـ شايدم برا گفتن كم گفتم.

 

 

 

 بر زبانم حرف ها دارم، قلم دستم بگير

                                                                 دانه ي افكار مي كارم، قلم دستم بگير

 در ميان مردمي كج فهم شب را سر كنم

                                                               دل پر از درد است، بي يارم، قلم دستم بگير

يك سخن گفتم جهان بر گفته ام طغيان بكرد

                                                               در ره منصور بر دارم،  قلم دستم بگير

گفتن آزارم دهد خامش شدم كز لطف تو

                                                              دست از اين كار بردارم ، قلم دستم  بگير

 

 

 

چند هفته پيش تو دانشگاه يه شب شعري گرفتيم كه افتخار ميزباني چند تن از شعراي بومي خرم آباد از جمله استاد عزيز كلهر رو داشتيم. يه مثنوي اونجا خوندم كه سروده ي دو سال پيشمه :

 

 

 

عشق را شيرازه ي جان كرده ام          بر  تمام  عمر ، مهمان  كرده ام

شوق اين مهمانيم   ديوانگيست           آدم بي عشق  ،  ديو خانگيست

آدم  بي عشق  كي  انسان  بود            عشق ، مرز  آدم  و حيوان بود

دل روان كن در سراي عاشقان           تا ببيني  اصل  عشق    جاودان

حرف سعدي را سراسر گوش دار        ((پيش ازان كز تو نيايد هيچ كار))

دست  در  دستان دلداري بكن          (( اي كه دستت مي رسد كاري بكن))

بي وجود عشق خامي مست شو            از عدم با يك نگاهي هست شو

بهترين احوال  حال مستي  است           عين و شين و قاف جان هستي است

جان هستي را بخر با روح و جان           تا دلت  پرگيرد  از سقف جهان

سهم تو كي  كلبه ي  دنيا بود               كلبه ي تو، عالم بالا بود

عشق را در جاي جايت جاي ده            گوش ها بر  نغمه ي آن  ناي ده

همچو حافظ بانگ عشقت فاش گو          آفرين بر كار آن نقاش گو

فاش گو زين عاشقي شادم به جان           بنده ي عشقم و آزادم به آن

در دل خود  رو به سوي حاج باش          همچو منصور  از ازل حلاّج باش

ريشه كن  كن گاو عقل سامري             بهر ليلا  همچو  قيس  عامري

كوله بار عاشقي  بر دوش كن                از شراب عشق، جانا نوش كن

عشق  محمودي   برِ  ايّاز   كش                اي تو مجنون موي ليلا ناز كش

بهر شيرين بيستون بشكاف ، هي               تا شوي  نامي تر از شاهان كي

با نگاهي  صد هزاران  راز  ده                 همچو بلبل  بهر گل  آواز ده

نرگسان  باغ  را  بيدار  كن                    بهر وصل دوست داران كار كن

كار اندر راه ياران عاشقيست                    عاشقي راه ز خود بيگانگيست

بي خود از خود شو به خود پيچان مباش       اينقدر با جسم و دور از جان مباش

جان بسي والاتر از اين جسم هاست          عاشقي را غير ازين بس اسم هاست

شمس اين  اسما به شام  تار كن                   روح و جسمت را به آن بيدار كن

مستي وامق  ز  جام  عشق  بين                      بوي عذرا را شنو زين سرزمين

سرزمين ما  پر از اين رازهاست                خانه ي  ما پر ز ناز نازهاست

ناز  منما  و  بخر  اين  نازها                     تا  بگردي  محرم  اين رازها

راز شعر (موسوي) را  باز كن                 با  سمند  عاشقي  پرواز كن

تا  ببيني  صد هزاران   جام ها                   حك شده بر روي آنها نام ها

هر يكي دربند يك دلداده  ايست              هر سري در انتظار باده ايست

همچو  آن ها  دل نما در انتظار               تا شوي مست و ببيني روي يار

تا  نگردي  مست  بينا  نيستي                موسي  در  طور  سينا  نيستي

ديدن ياران به شرط مستي است            پشت كردن بر تمام هستي است

پشت كن بر جمله هستي اي عيار           تا شوي مست و ببيني روي يار  

 

 

+ نوشته شده توسط سید علی موسوی در شنبه 11 خرداد1387 و ساعت 7:54 بعد از ظهر |