بنام خدا
بر زبانم حرف ها دارم قلم دستم بگير
دانه ي افكار مي كارم قلم دستم بگير
خيلي خوب يادمه مي خواستم برم كلاس هفتم يا همون اول راهنمايي بابام كه طبع شعري خوبي داره، داشت يكي از شعراشو كه با لهجه لكي سروده بود مي خوند كه من در حين گوش دادن خيلي تحت تاثيرش قرار گرفتم و با همون لهجه شيرين لكي پنج بيت شعر با همون وزن و سبك به قول معروف سرودم.
كه هر كريمي كريم خانكه كه هر مغوله چنگيز خانكه
كه هر پادشا افشار شاهيكه كه هر افشاري نادر شاهيكه…
جالب اينجاست كه نه من و طبيعتا نه پدرم لك زبان نيستيم و لري حرف ميزنيم.
اين اولين تجربه ي شعريم بود ولي اينقد بچه بودم كه اصلا توجهي بهش نكردم و رو يه كاغذ پاره اي نوشتمشو ديگه هيچي
تا سال اول دبيرستان كه اومدم چيزي به اسم شاعري تو ذهنم نبود ولي چون صداي تقريبا خوبي داشتم و دارم، تو اين يكي دو سال بيشتر وقتا با خودم زمزمه ميكردم و ترانه مي خوندم با اين نكته كه چيزايي رو كه به آواز و ترانه مي خوندم از خودم بود ، تا اينكه يه روز متوجّه شدم اين من دراوردي هام معني هم دارن. اين بود كه به خودم اومدم و ازون تاريخ به بعد اونا رو يادداشت كردم.
شاعر بودن بابام و داداش بزرگم خيلي منو به اين حرفه هل ميداد و در كنار اين امتياز ، بحثاي ادبي و … كه هميشه زينت بخش خونمون بود و نيز در اختيار داشتن كتابخونه ي متنوع ادبي ، تاريخي ، مذهبي ، سياسي، ديني و… كه يكي از بهترين خدماتيه كه پدرم برامون كرده، همه با هم كمك كردن تا من طوري بزرگ بشم كه…..
الآن هم سه ترم از تحصيلم تو رشته ي بهداشت در دانشگاه علوم پزشكي لرستان ميگذره كه افتخار دبيري كانون شعر و ادب اين دانشگاه مضاف بر سنگيني نسبي درسام شده و…
ديگه نميدونم چي بگم ، شايد خيلي زياد حرّافي كردم ولي يا خوشبختانه يا متاسفانه عادتمه ـ شايدم برا گفتن كم گفتم.
بر زبانم حرف ها دارم، قلم دستم بگير
دانه ي افكار مي كارم، قلم دستم بگير
در ميان مردمي كج فهم شب را سر كنم
دل پر از درد است، بي يارم، قلم دستم بگير
يك سخن گفتم جهان بر گفته ام طغيان بكرد
در ره منصور بر دارم، قلم دستم بگير
گفتن آزارم دهد خامش شدم كز لطف تو
دست از اين كار بردارم ، قلم دستم بگير
چند هفته پيش تو دانشگاه يه شب شعري گرفتيم كه افتخار ميزباني چند تن از شعراي بومي خرم آباد از جمله استاد عزيز كلهر رو داشتيم. يه مثنوي اونجا خوندم كه سروده ي دو سال پيشمه :
عشق را شيرازه ي جان كرده ام بر تمام عمر ، مهمان كرده ام
شوق اين مهمانيم ديوانگيست آدم بي عشق ، ديو خانگيست
آدم بي عشق كي انسان بود عشق ، مرز آدم و حيوان بود
دل روان كن در سراي عاشقان تا ببيني اصل عشق جاودان
حرف سعدي را سراسر گوش دار ((پيش ازان كز تو نيايد هيچ كار))
دست در دستان دلداري بكن (( اي كه دستت مي رسد كاري بكن))
بي وجود عشق خامي مست شو از عدم با يك نگاهي هست شو
بهترين احوال حال مستي است عين و شين و قاف جان هستي است
جان هستي را بخر با روح و جان تا دلت پرگيرد از سقف جهان
سهم تو كي كلبه ي دنيا بود كلبه ي تو، عالم بالا بود
عشق را در جاي جايت جاي ده گوش ها بر نغمه ي آن ناي ده
همچو حافظ بانگ عشقت فاش گو آفرين بر كار آن نقاش گو
فاش گو زين عاشقي شادم به جان بنده ي عشقم و آزادم به آن
در دل خود رو به سوي حاج باش همچو منصور از ازل حلاّج باش
ريشه كن كن گاو عقل سامري بهر ليلا همچو قيس عامري
كوله بار عاشقي بر دوش كن از شراب عشق، جانا نوش كن
عشق محمودي برِ ايّاز كش اي تو مجنون موي ليلا ناز كش
بهر شيرين بيستون بشكاف ، هي تا شوي نامي تر از شاهان كي
با نگاهي صد هزاران راز ده همچو بلبل بهر گل آواز ده
نرگسان باغ را بيدار كن بهر وصل دوست داران كار كن
كار اندر راه ياران عاشقيست عاشقي راه ز خود بيگانگيست
بي خود از خود شو به خود پيچان مباش اينقدر با جسم و دور از جان مباش
جان بسي والاتر از اين جسم هاست عاشقي را غير ازين بس اسم هاست
شمس اين اسما به شام تار كن روح و جسمت را به آن بيدار كن
مستي وامق ز جام عشق بين بوي عذرا را شنو زين سرزمين
سرزمين ما پر از اين رازهاست خانه ي ما پر ز ناز نازهاست
ناز منما و بخر اين نازها تا بگردي محرم اين رازها
راز شعر (موسوي) را باز كن با سمند عاشقي پرواز كن
تا ببيني صد هزاران جام ها حك شده بر روي آنها نام ها
هر يكي دربند يك دلداده ايست هر سري در انتظار باده ايست
همچو آن ها دل نما در انتظار تا شوي مست و ببيني روي يار
تا نگردي مست بينا نيستي موسي در طور سينا نيستي
ديدن ياران به شرط مستي است پشت كردن بر تمام هستي است
پشت كن بر جمله هستي اي عيار تا شوي مست و ببيني روي يار